بساط رو برداشتیم و رفتیم داخل حیاط خونه شون. حیاط خونه یه پله می خورد می رفت پایین. خونه یه مقدار نم داشت و یه درخت مو بر حیاط سایه انداخته بود و یه حالت مخوفی و تاریکی به خونه داده بود. یه نگاه خریدارانه که انداختیم دیدیم حیاط جون میده برای هیات فقط کافی هست یه چادر بالای حیاط بکشیم و چارتا پرچم بچسبونیم به در و دیوار.
دست به کار شدیم و بساط رو آماده کردیم. چند ساعت نشده کاملا شکل هیاتهای مخوف رو گرفت. طبل و سنج رو برداشتیم و رفتیم دیش دریم دیش دریم دیش دریم راه انداختیم. یکی از بچه های بد صدا هم گیرداده بود که من باید نوحه خون باشم، دایی من نوحه خون هست و من نوحه خونی بلدم. شروع کرد به خوندن و صداش خیلی گوش خراش بود. من هم صدای سنج رو بالا بردم (واضح هست که من سنج می زدم) و دیگه صدای این گم و گور شده بود. سینه زن نداشتیم که اون هم به لطف بچه های سه چهار ساله ولو توی کوچه فراهم شده بود. بچه های دماغ آویزیون همه نشسته بودند و ما دیش دریم دیش دریم می زدیم و این بچه های سه چهار ساله سینه می زدند.
نزدیک ساعت چهار و پنج بعد از ظهر بابای پسر همسایه اومد خونه و با این صحنه فجیع روبرو شد. خیلی شیک و محترم همه ما رو بیرون کرد و پسرش رو یک دست کتک حسابی زد که کره خر این چه بساطی هست راه انداختی؟ تو ننه ات توی این خونه است خواهرت توی این خونه است یه مشت الدنگ نره خر رو برداشتی آوردی تو خونه که چی هیات راه انداختم؟ چند دقیقه بعد هم پارچه مارچه های هیات رو پرت کرد توی کوچه.
ما موندیم و دلهای شکسته. دل هم که بشکنه، صداش تا عرش آسمون میره. فردا صبحش ناامید و ناراحت از خواب بیدار شدیم. که دیدم این رفیق ما خوشحال و خندان انگار که قرار هست امشب داماداش کنند از بالا تا پایین کوچه داره در همه خونه ها رو می زنه که بیایید بریم هیات دیگه، بابام رفته سر کار.
قرار این شد که صبحها که باباش میره سرکار هیات رو سرپا کنیم و بعد قبل از اینکه برگرده هیات رو جمع کنیم. از هیچی بهتر بود. بالاخره همون چند ساعت هم غنیمت بود. از بی هیاتی و در به دری بهتر بود.
دو سه روز کار اینجوری پیش رفت و توی این دو سه روز متوجه شدیم هیات بدون علم که هیات نیست فردا دسته بخواهیم راه بندازیم بدون علم خیلی ضایع است. علم که نمیشد جور کرد، اما یکی از بچه ها ابتکار زد و گفت به جای علم چهل چراغ بلند می کنیم. خودمون با چوب چهل چراغ درست می کنیم، از همسایه ها هم فانوس می گیریم. حالا باید چهل تا فانوس جور می کردیم.
بابای این پسر مبتکر توی جنگ شهید شده بود و عموشون کمک خرجی اینها بود. عموش نجار بود و قرار شد برای ما چهل چراغ بسازه. دوره افتادیم برای فانوس جمع کردن.هر کس از خونه اش یه فانوس آورد. کل هم رو هم ده تا هم نشد. دوره افتادیم به همسایه اما کسی به ما فانوس نمی داد. فانوس اون روزها جز مایحتاج خانواده ها بود. زمانی بود که برق زیاد قطع میشد و هنوز گازکشی هم نشده بود. اون پیرزن که آت و آشغال داده بود بهمون ببرید هیات! یهو یاد اون افتادم. اسمش فاطمه یافت آبادی بود. همسایه ها بهش می گفتند توف آبادی. از بس که کل کثیف و توف توفی بود.
رفتم دم خونه شون، خیلی شیک و با ادب که سلام فاطمه خانم. یک گرهی به کار ما افتاده که فقط به دست شما باز میشه. بعد داستان رو تعریف کردم و گفتم سی تا فانوس احتیاج داریم.
دست به کار شدیم و بساط رو آماده کردیم. چند ساعت نشده کاملا شکل هیاتهای مخوف رو گرفت. طبل و سنج رو برداشتیم و رفتیم دیش دریم دیش دریم دیش دریم راه انداختیم. یکی از بچه های بد صدا هم گیرداده بود که من باید نوحه خون باشم، دایی من نوحه خون هست و من نوحه خونی بلدم. شروع کرد به خوندن و صداش خیلی گوش خراش بود. من هم صدای سنج رو بالا بردم (واضح هست که من سنج می زدم) و دیگه صدای این گم و گور شده بود. سینه زن نداشتیم که اون هم به لطف بچه های سه چهار ساله ولو توی کوچه فراهم شده بود. بچه های دماغ آویزیون همه نشسته بودند و ما دیش دریم دیش دریم می زدیم و این بچه های سه چهار ساله سینه می زدند.
نزدیک ساعت چهار و پنج بعد از ظهر بابای پسر همسایه اومد خونه و با این صحنه فجیع روبرو شد. خیلی شیک و محترم همه ما رو بیرون کرد و پسرش رو یک دست کتک حسابی زد که کره خر این چه بساطی هست راه انداختی؟ تو ننه ات توی این خونه است خواهرت توی این خونه است یه مشت الدنگ نره خر رو برداشتی آوردی تو خونه که چی هیات راه انداختم؟ چند دقیقه بعد هم پارچه مارچه های هیات رو پرت کرد توی کوچه.
ما موندیم و دلهای شکسته. دل هم که بشکنه، صداش تا عرش آسمون میره. فردا صبحش ناامید و ناراحت از خواب بیدار شدیم. که دیدم این رفیق ما خوشحال و خندان انگار که قرار هست امشب داماداش کنند از بالا تا پایین کوچه داره در همه خونه ها رو می زنه که بیایید بریم هیات دیگه، بابام رفته سر کار.
قرار این شد که صبحها که باباش میره سرکار هیات رو سرپا کنیم و بعد قبل از اینکه برگرده هیات رو جمع کنیم. از هیچی بهتر بود. بالاخره همون چند ساعت هم غنیمت بود. از بی هیاتی و در به دری بهتر بود.
دو سه روز کار اینجوری پیش رفت و توی این دو سه روز متوجه شدیم هیات بدون علم که هیات نیست فردا دسته بخواهیم راه بندازیم بدون علم خیلی ضایع است. علم که نمیشد جور کرد، اما یکی از بچه ها ابتکار زد و گفت به جای علم چهل چراغ بلند می کنیم. خودمون با چوب چهل چراغ درست می کنیم، از همسایه ها هم فانوس می گیریم. حالا باید چهل تا فانوس جور می کردیم.
بابای این پسر مبتکر توی جنگ شهید شده بود و عموشون کمک خرجی اینها بود. عموش نجار بود و قرار شد برای ما چهل چراغ بسازه. دوره افتادیم برای فانوس جمع کردن.هر کس از خونه اش یه فانوس آورد. کل هم رو هم ده تا هم نشد. دوره افتادیم به همسایه اما کسی به ما فانوس نمی داد. فانوس اون روزها جز مایحتاج خانواده ها بود. زمانی بود که برق زیاد قطع میشد و هنوز گازکشی هم نشده بود. اون پیرزن که آت و آشغال داده بود بهمون ببرید هیات! یهو یاد اون افتادم. اسمش فاطمه یافت آبادی بود. همسایه ها بهش می گفتند توف آبادی. از بس که کل کثیف و توف توفی بود.
رفتم دم خونه شون، خیلی شیک و با ادب که سلام فاطمه خانم. یک گرهی به کار ما افتاده که فقط به دست شما باز میشه. بعد داستان رو تعریف کردم و گفتم سی تا فانوس احتیاج داریم.
No comments:
Post a Comment