ده دوازده سالم بود، یه گروه رفیق بودیم که قرار گذاشتیم همیشه و همه جا از هم حمایت کنیم. یکی دو بار که کسی خواست با یکی از بچه ها درگیر بشه همه پشتش در اومدند و طرف حسابی جا رفت. پررو شده بودیم که کسی حریفمون نیست. یک بهرام نامی توی محل بود که هجده نوزده سالش بود. یه روزی یادم نیست سر چی باهاش درگیر شدم، پشتم به این گرم بود که حالا بچه ها میاند کمک و یک حال اساسی ازش جا میاریم و بعدش دیگه هیچ کس حریفمون نیست. آوازه مون همه جا می پیچه. و میشیم گنده محل.
رفتم باهاش درگیر شدم، هر چی علامت دادم بیایید کمک کسی نزدیک نشد، یعنی یکی دو نفر نزدیک شدند یک لگد خوردند رفتند پی کارشون. هیچی حسابی یک کتک سیر خوردم. خود بهرام، وسطش که دید کسی کمکم نمیاد جا خورد بعدش دیگه بی خیال شد. بعد هم برام منبر اخلاقی رفت که این دوستی و رفاقت مزه عرق سگ میده هیچ وقت موقعی که احتیاج داری به دردت نمی خوره. بعد هم بی خیال شد و رفت. این شد پایان دوران رفیق بازی زندگیم.
چندین سال گذشت سال ۲۰۱۴ - رییس یکی از تیم های نقشه کشی که خیلی بی ادب بود و در کارش خیلی اشتباه داشت رو از تیم اخراج کردم. نقشه کشها ترسیدند بعد به هواداری باهاش با من چپ افتادند. به بقیه مهربانی کردم، برای یکی واسطه شدم که رزومه فامیلش رو بدم به یک نفر. چند نفر رو به خاطر تلاش زیادشون به ناهار دعوت کردم از جیب پروژه. بقیه انگار مطمین شدند که جای خودشون امن هست و فقط با اون سرپرستشون مشکل داشتم با من خوب شدند
الان نگاه می کنم می بینم کل رفاقت اینها با اون سرپرستشون به یه ناهار بند بود. با یه ناهار تموم شد پشت یارو رو خالی کردند.
رفتم باهاش درگیر شدم، هر چی علامت دادم بیایید کمک کسی نزدیک نشد، یعنی یکی دو نفر نزدیک شدند یک لگد خوردند رفتند پی کارشون. هیچی حسابی یک کتک سیر خوردم. خود بهرام، وسطش که دید کسی کمکم نمیاد جا خورد بعدش دیگه بی خیال شد. بعد هم برام منبر اخلاقی رفت که این دوستی و رفاقت مزه عرق سگ میده هیچ وقت موقعی که احتیاج داری به دردت نمی خوره. بعد هم بی خیال شد و رفت. این شد پایان دوران رفیق بازی زندگیم.
چندین سال گذشت سال ۲۰۱۴ - رییس یکی از تیم های نقشه کشی که خیلی بی ادب بود و در کارش خیلی اشتباه داشت رو از تیم اخراج کردم. نقشه کشها ترسیدند بعد به هواداری باهاش با من چپ افتادند. به بقیه مهربانی کردم، برای یکی واسطه شدم که رزومه فامیلش رو بدم به یک نفر. چند نفر رو به خاطر تلاش زیادشون به ناهار دعوت کردم از جیب پروژه. بقیه انگار مطمین شدند که جای خودشون امن هست و فقط با اون سرپرستشون مشکل داشتم با من خوب شدند
الان نگاه می کنم می بینم کل رفاقت اینها با اون سرپرستشون به یه ناهار بند بود. با یه ناهار تموم شد پشت یارو رو خالی کردند.