Monday, 23 July 2018

رفاقت

ده دوازده سالم بود، یه گروه رفیق بودیم که قرار گذاشتیم همیشه و همه جا از هم حمایت کنیم. یکی دو بار که کسی خواست با یکی از بچه ها درگیر بشه همه پشتش در اومدند و طرف حسابی جا رفت. پررو شده بودیم که کسی حریفمون نیست. یک بهرام نامی توی محل بود که هجده نوزده سالش بود. یه روزی یادم نیست سر چی باهاش درگیر شدم، پشتم به این گرم بود که حالا بچه ها میاند کمک و یک حال اساسی ازش جا میاریم و بعدش دیگه هیچ کس حریفمون نیست. آوازه مون همه جا می پیچه. و میشیم گنده محل.

رفتم باهاش درگیر شدم، هر چی علامت دادم بیایید کمک کسی نزدیک نشد، یعنی یکی دو نفر نزدیک شدند یک لگد خوردند رفتند پی کارشون. هیچی حسابی یک کتک سیر خوردم. خود بهرام، وسطش که دید کسی کمکم نمیاد جا خورد بعدش دیگه بی خیال شد. بعد هم برام منبر اخلاقی رفت که این دوستی و رفاقت مزه عرق سگ میده هیچ وقت موقعی که احتیاج داری به دردت نمی خوره. بعد هم بی خیال شد و رفت. این شد پایان دوران رفیق بازی زندگیم.

چندین سال گذشت سال ۲۰۱۴ - رییس یکی از تیم های نقشه کشی که خیلی بی ادب بود و در کارش خیلی اشتباه داشت رو از تیم اخراج کردم. نقشه کشها ترسیدند بعد به هواداری باهاش با من چپ افتادند. به بقیه مهربانی کردم، برای یکی واسطه شدم که رزومه فامیلش رو بدم به یک نفر. چند نفر رو به خاطر تلاش زیادشون به ناهار دعوت کردم از جیب پروژه. بقیه انگار مطمین شدند که جای خودشون امن هست و فقط با اون سرپرستشون مشکل داشتم با من خوب شدند

الان نگاه می کنم می بینم کل رفاقت اینها با اون سرپرستشون به یه ناهار بند بود. با یه ناهار تموم شد پشت یارو رو خالی کردند.

Monday, 18 June 2018

شروع دوباره

حالم خوب نیست. باید چیز جدید شروع کنم. همیشه شروع دوباره من را نجات داده  و گرنه فرو و فروتر می رم. این بار باید ورزشی شروع کنم هیچ وقت امتحان نکردم کاری که آرزوی محالم بوده. باید این جور به جنگ ترس برم. چیز جدیدی شروع خواهم کرد. 

Monday, 2 April 2018

توماس

توماس در حالی که ساعت 2 و نیم بعد از ظهر داشت اداره رو می پیچوند اومد به من گیر داد که تو چرا نرفتی خونه!!! گفتم حالا کو تا ساعت پنج. فرمودند آدم روز منتهی به تعطیلات رو که کار نمی کنه پاشو برو خونه ات. پرسید زن داری؟  گفتم با اجازه بله. فرمودند تو که بچه هستی چرا اینقدر زود زن گرفتی! گفتم ببخشید منطقه ما اینجوری هستند زود ازدواج می کنند
در ادامه هم فرمایش فرمودند کارت رو نبری خونه ها. گفتم چشم. فرمودند فردا زنت باهات دعوا می کنه وسط پروژه میای میگی زنم باهام دعوا کرده من دیگه انگیزه ندارم کار کنم، کار ما لنگ می مونه. پاشو برو خونه به زنت محبت کن فردا کار ما لنگ نمونه. در نهایت هم در حالی که به شوخی زیر لب غرغر می کرد که چرا به این بچه ها زود زن می دند از اتاق رفت بیرون.

این خاطره را سالها پیش در فرندفید نوشتم. الان نه دیگه توماس هست نه زنم. 

Thursday, 9 February 2017

غروب

مینی بوس لق لقو. تهرانی که زیر سایه موشک بارون لحظه ای آرامش نداشت. مسافرانی ترسیده خسته و در حال فرار.

کدوم غروب نشونی داد شب از کدوم جاده بیایی؟
از عاشقهای رهگذر نشونی منو بخوای!
وقتی که حرف من نبود. کدوم صدا در تو نشست؟
کدوم ستاره پرکشید تو چشمهای تو نطفه بست.


Thursday, 6 October 2016

منوچهر و منیره

منوچهر سیزده سالش بود، منیره هشت نه ساله و علیرضا هنوز شیرخواره بود که یه روز صبح زری وسایلش رو جمع کرد و رفت. شمس لله اون موقع شاگرد نونوایی بود. موهای فرق سرش ریخته بود یا به قولی گر شده بود برای همین بهش می گفتند شمس الله گری.
شمس الله آدم کوتوله پرحرف، چرت و پرت گویی بود. یه اختلاف سنی ده پونزده ساله با زری داشت. زری خوش بر و رو قد بلند بود و همیشه از این ناراحت بود که چرا به زور ناپدریش شوهرش داده به شمس الله. بچه سوم که به دنیا اومد حالش اصلا خوب نبود. تا مدتها از اتاق بیرون نمی اومد. کارهای بچه رو اکثرا منیره انجام می داد. برخلاف گذشته دیگه با شمس الله دعوای هر شبه نداشتند. تا اینکه یه روز صبحی زری از رختخواب بلند شد آرایش کرد چادر خریدش رو سر کرد زنبیل رو برداشت و رفت.
غروب نشده هم بسیج شدند که زری پیدا کنند، کلانتری، بیمارستان، پزشک قانونی. زری آب شد رفت تو زمین.  شمس الله روز بعد رفت زنجان دنبال زری شاید که رفته باشه پیش فک و فامیلهای مادرش چند روزی اونجا بود ولی خبری نشد. گم و گور شده بود. علیرضا گریه می کرد و از مادر خبری نبود.
یه مدت که گذشت شمس الله دید اینجوری نمیشه گفت اثاث بکشیم برگردیم شهرستان اونجا فک و فامیل داریم مواظب بچه ها هستند خودم هم همونجا یه کاری پیدا می کنم. منیره اینقدر گریه کرد، گریه کرد که اگه مامانم بیاد ببینه ما نیستیم چی؟ همین جا بمونیم من خودم مواظب خونه هستم. منیره شد مادر خونه، منوچهر نصف روز ور دست باباش نونوایی بود و نصف روز ما بین خونه و نونوایی در تردد که مواظب منیره و علیرضا باشه.
اون سالها مستاجر ننه بزرگم بودند.شمس لله یه نسبت فامیلی دوری با ننه بزرگم داشت. پدرم سرباز بود و عمه ام تازه ازدواج کرده بود. وقتی زری رفت هنوز مستاجر اون خونه بودند. بعد از یه مدت به کله شمس الله زد بهترین شغلش براش سرایداری هست نه دیگه لازم هست کرایه خونه بده هم اینکه بچه ها پیشش هستند. اما منیره راضی نمیشد. تا اینکه یه روز منیره گفت از این خونه بریم. و رفتند. شمس الله یه کارسرایداری تو شمرون پیدا کرد. یه خونه ویلایی که چند تا خانواده زندگی می کردند، یه باغ بزرگ داشت و کلی کار برای شمس الله.
همه تماس شد همون بازدیدهای سال به سال و دیدارهای اتفاقی هر از چند سال یه بار در تاکسی و اتوبوس. بچه ها بزرگ شدند. منوچهر دیپلم فنی گرفت. برگشت همون محله قدیمی یه مغازه سیم پیچی و تعمیرات کولر راه انداخت. کار بارش گرفت مغازه رو چند سال بعد خرید. هنوز که هنوزه احتمالا همونجا سر سه راهی اشرف پهلوی سیم پیچی داره. منیره سیکلش رو که گرفت شوهر کرد سه تا پسر داره. اما علیرضا شصت و پنج، شصت و شش علیرضا سرباز بود. کردستان. سر پست از پشت خفتش کردند، با قوطی روغن نباتی سرش رو بریدند.
ورق زندگیشون از اینجا برگشت. شمس لله یهو انگار از پوستین خودش در اومد. ریش گذاشت لباس سیاه پوشید و شد حزب اللهی دو آتیشه که ما برای انقلاب خون دادیم. پای ثابت نمازجمعه ها شد.
شمس الله پر داغ دیده، در اولین قدم درخواست وام بدون عوض کرد برای خرید نونوایی. پول رو که گرفت، در قدم بعدی یک خانواده اهوازی پیدا کرد که شوهر خانواده در بمبارون کشته شده بود. زنه رو عقد کرد و بعد رفت سراغ بنیاد شهید که باید به ما خونه بدید. یه خونه مصادره ای از بنیاد شهید تو قیطیریه گرفت. قدم بعدی زن رو حامله کرد تا براش بچه بیاره.
منیره و منوچهر شدند دشمن خونی شمس الله. گفتند ننه مون رو اذیت کرد تا گذاشت رفت بچه رو اونجوری به دندون کشیدیم بزرگ کردیم، حالا داره با خون بچه کاسبی می کنه. وقتی زن جدید گرفت دیگه رابطه شون قطع شد. شمس لله به ککش هم نبود تازه راه رو یاد گرفته بود. اسمش پسر تازه به دنیا اومدش رو گذاشت علیرضا.
شمس لله گری سابق یا حاج شمس الله امروز سه چهارتا نونوایی بربری تو جاهای مختلف تهران داره. یه مدت هم زده بود تا کار ساخت و ساز که سرش کلاه گذاشتند. از زن جدیدش سه تا چهار تا بچه داره. با منوچهر آشتی کرد، اما منیره تا سالهای سال باهاش قهر بود.
سر زری چی اومد؟ کسی نمی دونه. منیره می گفت مامانم رو یه روز دیدم با یه آقاهه داشت راه می رفت یه بچه هم داشتند، خوشحال بود. نرفتم جلو. مامانم می خندید.

Tuesday, 22 March 2016

اخراج به شیوه کانادایی - شماره پنجم

برای جلسه دعوتش کردند به دفتر شمال شرقی شهر. یه دونه دفترچه یادداشت و خودکار برداشت و رفت. همونجا بهش نامه تعدیل نیرو رو دادند، خداحافظی کردند و کارت ورود به شرکتش رو باطل کردند. شالگردنش و ساندویچی که برای ناهار ظهرش آورده بود تا یک مدت روی میزش بود تا اومدند تمیز کردند و با پست براش فرستادند. 

Thursday, 10 March 2016

سند خونه

یکی از فامیلها بود که پسرش مبایعه نامه جعل کرد که نصف خونه رو ننه باباش بهش فروختند در حالی که ننه بابا تو خونه زندگی می کردند و می گفتند همچین کاری نکردند. این می گفت فروختید پولش رو گرفتید خوردید. بعد خواهر برادرها ازش شکایت کردند انداختنش زندان. بعد یه مدت خرج زن و بچه اش افتاد گردن خواهر و برادرها، رفتند قوه قضاییه که آقا گه خوردیم این رو ولش کنید خرج بچه هاش افتاده گردن ما، حالا قوه قضاییه بی خیال نمی شد می گفت این جعل سند کرده جرمش عمومی هست.

یه مدت که حبس کشید ننه باباش با بدبختی رفتند سند خونه رو گذاشتند این رو از زندون در آوردند.  از زندون که در اومده بود می گفت من از کشور فرار می کنم خونه رو دولت ازتون بگیره، یا اینکه نصف خونه رو باید به نام من بزنید.

ننه باباش رفتند سند رو پس بگیرند گفتند باید این رو بیارید تحویل بدید، این هم فرار کرد رفت رشت یه جا قایم شد، گفت تا نصف خونه رو به نام من نزنید برنمی گردم. داداش بزرگش یه جوری خبردار شد اکجا قایم شده، شبونه با چند نفر ریختند کتکش زدند دست بسته ورداشتن آوردندش تهران، بردند تحویل دادند سند رو پس گرفتند.

بعد هر هفته از زندان زنگ می زد می گفت من اینجا دارم خیلی اذیت میشم، ممکن هست مریضی ها ناجور بگیرم. تو رو خدا بیایید من رو در بیارید