فاطمه خانم گفت همینجا وایستا و رفت از زیرزمین سه چهارتا فانوس شکسته و زنگ زده آورد. فانوسها رو که دیدم با خودم گفتم دهنت سرویس، کاش اصلا سراغش نمی اومدم. الان اینها رو چه کار کنم؟ بعد یه پنجاه تومنی داد بهم، گفت اینها رو می بری تمیز می کنی، شیشه می اندازی، فیتیله می گذاری، بعد هم که کارتون تموم شد برمی داری پس میاری. برای خودتون نیستها. قرض هست.
فانوسها رو با اکراه گرفتم، زیر لب فحش می دادم که سگ پدر آخه این قراضه ها چیه.اما وقتی شستیم و شیشه انداختیم رنگ و روی فانوسها باز شد. ولی هنوز فانوس کم داشتیم. هی از این ور و انور دنبال فانوس بودیم. یه سری فانوس رو شبانه از چلچراغ هیات کوچه ننه دزدیدیم. کوچه ننه یه کوچه است تو خیابون دامپزشکی تهران، اسمش کوچه واقعا "ننه" است. یه چلچراغ قراضه ای داشتند که فانوسها رو با طناب های داغون بهش وصل کرده بودند. هفت هشت تا فانوس از چلچراغ اونها دزدیدیم.
بعد هم یکبار یکی رفته بود از یکی از هیاتهای بزرگ فانوس بدزده که مچش رو گرفته بودند و حسابی کتکش زده بودند. دیگه بعد از اون کسی جرات فانوس دزدی نکرد. همه فانوسها رو که روی هم گذاشتیم عدد تخمی 23 به دست اومد که هیچ رقمی نمیشد ربطش داد به ساحت مقدس ایمه اطهار و آسمان. ولی همینی بود که بود. باید با همین می ساختیم. یه چهل چراغ سه طبقه چوبی درست شد ردیف بالا یکی. ردیف پایین چهار پنج تا. بقیه هم بیخ تا بیخ کنار همدیگه در ردیف پایین.
تقریبا همه چی آماده بود و نزدیک روز تاسوعا میشدیم. شب هشتم محرم. بابام بساط جمع کرد که برای تاسوعا و عاشورا کار گرفتم. بابام اون زمان دستش درد می کرد و دکتر قدغن کرده بود کار کنه، ولی خوب خرج و مخارج گرون بود. هر کاری کردم دلم راضی نشد باهاش نرم. صبح تاسوعا با چشم گریون ترک موتور بابام سوار شدیم و رفتیم سرکار. تا غروب هر وقت صدای دیش دریم دسته اومد تصور کردم که دارم سنج می زنم و چه هیات باشکوهی راه انداختیم.
غروب تاسوعا برگشتیم خونه اینقدر خسته بودم که یه چیزی خوردم و خوابیدم. فردا روز عاشورا، مثل تاسوعا. آخر شب که برگشتیم نرفتم از کسی حالی بپرسم. حوصله خودم رو نداشتم و به شدت ناراحت بودم.
فانوسها رو با اکراه گرفتم، زیر لب فحش می دادم که سگ پدر آخه این قراضه ها چیه.اما وقتی شستیم و شیشه انداختیم رنگ و روی فانوسها باز شد. ولی هنوز فانوس کم داشتیم. هی از این ور و انور دنبال فانوس بودیم. یه سری فانوس رو شبانه از چلچراغ هیات کوچه ننه دزدیدیم. کوچه ننه یه کوچه است تو خیابون دامپزشکی تهران، اسمش کوچه واقعا "ننه" است. یه چلچراغ قراضه ای داشتند که فانوسها رو با طناب های داغون بهش وصل کرده بودند. هفت هشت تا فانوس از چلچراغ اونها دزدیدیم.
بعد هم یکبار یکی رفته بود از یکی از هیاتهای بزرگ فانوس بدزده که مچش رو گرفته بودند و حسابی کتکش زده بودند. دیگه بعد از اون کسی جرات فانوس دزدی نکرد. همه فانوسها رو که روی هم گذاشتیم عدد تخمی 23 به دست اومد که هیچ رقمی نمیشد ربطش داد به ساحت مقدس ایمه اطهار و آسمان. ولی همینی بود که بود. باید با همین می ساختیم. یه چهل چراغ سه طبقه چوبی درست شد ردیف بالا یکی. ردیف پایین چهار پنج تا. بقیه هم بیخ تا بیخ کنار همدیگه در ردیف پایین.
تقریبا همه چی آماده بود و نزدیک روز تاسوعا میشدیم. شب هشتم محرم. بابام بساط جمع کرد که برای تاسوعا و عاشورا کار گرفتم. بابام اون زمان دستش درد می کرد و دکتر قدغن کرده بود کار کنه، ولی خوب خرج و مخارج گرون بود. هر کاری کردم دلم راضی نشد باهاش نرم. صبح تاسوعا با چشم گریون ترک موتور بابام سوار شدیم و رفتیم سرکار. تا غروب هر وقت صدای دیش دریم دسته اومد تصور کردم که دارم سنج می زنم و چه هیات باشکوهی راه انداختیم.
غروب تاسوعا برگشتیم خونه اینقدر خسته بودم که یه چیزی خوردم و خوابیدم. فردا روز عاشورا، مثل تاسوعا. آخر شب که برگشتیم نرفتم از کسی حالی بپرسم. حوصله خودم رو نداشتم و به شدت ناراحت بودم.
No comments:
Post a Comment