منوچهر سیزده سالش بود، منیره هشت نه ساله و علیرضا هنوز شیرخواره بود که یه روز صبح زری وسایلش رو جمع کرد و رفت. شمس لله اون موقع شاگرد نونوایی بود. موهای فرق سرش ریخته بود یا به قولی گر شده بود برای همین بهش می گفتند شمس الله گری.
شمس الله آدم کوتوله پرحرف، چرت و پرت گویی بود. یه اختلاف سنی ده پونزده ساله با زری داشت. زری خوش بر و رو قد بلند بود و همیشه از این ناراحت بود که چرا به زور ناپدریش شوهرش داده به شمس الله. بچه سوم که به دنیا اومد حالش اصلا خوب نبود. تا مدتها از اتاق بیرون نمی اومد. کارهای بچه رو اکثرا منیره انجام می داد. برخلاف گذشته دیگه با شمس الله دعوای هر شبه نداشتند. تا اینکه یه روز صبحی زری از رختخواب بلند شد آرایش کرد چادر خریدش رو سر کرد زنبیل رو برداشت و رفت.
غروب نشده هم بسیج شدند که زری پیدا کنند، کلانتری، بیمارستان، پزشک قانونی. زری آب شد رفت تو زمین. شمس الله روز بعد رفت زنجان دنبال زری شاید که رفته باشه پیش فک و فامیلهای مادرش چند روزی اونجا بود ولی خبری نشد. گم و گور شده بود. علیرضا گریه می کرد و از مادر خبری نبود.
یه مدت که گذشت شمس الله دید اینجوری نمیشه گفت اثاث بکشیم برگردیم شهرستان اونجا فک و فامیل داریم مواظب بچه ها هستند خودم هم همونجا یه کاری پیدا می کنم. منیره اینقدر گریه کرد، گریه کرد که اگه مامانم بیاد ببینه ما نیستیم چی؟ همین جا بمونیم من خودم مواظب خونه هستم. منیره شد مادر خونه، منوچهر نصف روز ور دست باباش نونوایی بود و نصف روز ما بین خونه و نونوایی در تردد که مواظب منیره و علیرضا باشه.
اون سالها مستاجر ننه بزرگم بودند.شمس لله یه نسبت فامیلی دوری با ننه بزرگم داشت. پدرم سرباز بود و عمه ام تازه ازدواج کرده بود. وقتی زری رفت هنوز مستاجر اون خونه بودند. بعد از یه مدت به کله شمس الله زد بهترین شغلش براش سرایداری هست نه دیگه لازم هست کرایه خونه بده هم اینکه بچه ها پیشش هستند. اما منیره راضی نمیشد. تا اینکه یه روز منیره گفت از این خونه بریم. و رفتند. شمس الله یه کارسرایداری تو شمرون پیدا کرد. یه خونه ویلایی که چند تا خانواده زندگی می کردند، یه باغ بزرگ داشت و کلی کار برای شمس الله.
همه تماس شد همون بازدیدهای سال به سال و دیدارهای اتفاقی هر از چند سال یه بار در تاکسی و اتوبوس. بچه ها بزرگ شدند. منوچهر دیپلم فنی گرفت. برگشت همون محله قدیمی یه مغازه سیم پیچی و تعمیرات کولر راه انداخت. کار بارش گرفت مغازه رو چند سال بعد خرید. هنوز که هنوزه احتمالا همونجا سر سه راهی اشرف پهلوی سیم پیچی داره. منیره سیکلش رو که گرفت شوهر کرد سه تا پسر داره. اما علیرضا شصت و پنج، شصت و شش علیرضا سرباز بود. کردستان. سر پست از پشت خفتش کردند، با قوطی روغن نباتی سرش رو بریدند.
ورق زندگیشون از اینجا برگشت. شمس لله یهو انگار از پوستین خودش در اومد. ریش گذاشت لباس سیاه پوشید و شد حزب اللهی دو آتیشه که ما برای انقلاب خون دادیم. پای ثابت نمازجمعه ها شد.
شمس الله پر داغ دیده، در اولین قدم درخواست وام بدون عوض کرد برای خرید نونوایی. پول رو که گرفت، در قدم بعدی یک خانواده اهوازی پیدا کرد که شوهر خانواده در بمبارون کشته شده بود. زنه رو عقد کرد و بعد رفت سراغ بنیاد شهید که باید به ما خونه بدید. یه خونه مصادره ای از بنیاد شهید تو قیطیریه گرفت. قدم بعدی زن رو حامله کرد تا براش بچه بیاره.
منیره و منوچهر شدند دشمن خونی شمس الله. گفتند ننه مون رو اذیت کرد تا گذاشت رفت بچه رو اونجوری به دندون کشیدیم بزرگ کردیم، حالا داره با خون بچه کاسبی می کنه. وقتی زن جدید گرفت دیگه رابطه شون قطع شد. شمس لله به ککش هم نبود تازه راه رو یاد گرفته بود. اسمش پسر تازه به دنیا اومدش رو گذاشت علیرضا.
شمس لله گری سابق یا حاج شمس الله امروز سه چهارتا نونوایی بربری تو جاهای مختلف تهران داره. یه مدت هم زده بود تا کار ساخت و ساز که سرش کلاه گذاشتند. از زن جدیدش سه تا چهار تا بچه داره. با منوچهر آشتی کرد، اما منیره تا سالهای سال باهاش قهر بود.
سر زری چی اومد؟ کسی نمی دونه. منیره می گفت مامانم رو یه روز دیدم با یه آقاهه داشت راه می رفت یه بچه هم داشتند، خوشحال بود. نرفتم جلو. مامانم می خندید.
شمس الله آدم کوتوله پرحرف، چرت و پرت گویی بود. یه اختلاف سنی ده پونزده ساله با زری داشت. زری خوش بر و رو قد بلند بود و همیشه از این ناراحت بود که چرا به زور ناپدریش شوهرش داده به شمس الله. بچه سوم که به دنیا اومد حالش اصلا خوب نبود. تا مدتها از اتاق بیرون نمی اومد. کارهای بچه رو اکثرا منیره انجام می داد. برخلاف گذشته دیگه با شمس الله دعوای هر شبه نداشتند. تا اینکه یه روز صبحی زری از رختخواب بلند شد آرایش کرد چادر خریدش رو سر کرد زنبیل رو برداشت و رفت.
غروب نشده هم بسیج شدند که زری پیدا کنند، کلانتری، بیمارستان، پزشک قانونی. زری آب شد رفت تو زمین. شمس الله روز بعد رفت زنجان دنبال زری شاید که رفته باشه پیش فک و فامیلهای مادرش چند روزی اونجا بود ولی خبری نشد. گم و گور شده بود. علیرضا گریه می کرد و از مادر خبری نبود.
یه مدت که گذشت شمس الله دید اینجوری نمیشه گفت اثاث بکشیم برگردیم شهرستان اونجا فک و فامیل داریم مواظب بچه ها هستند خودم هم همونجا یه کاری پیدا می کنم. منیره اینقدر گریه کرد، گریه کرد که اگه مامانم بیاد ببینه ما نیستیم چی؟ همین جا بمونیم من خودم مواظب خونه هستم. منیره شد مادر خونه، منوچهر نصف روز ور دست باباش نونوایی بود و نصف روز ما بین خونه و نونوایی در تردد که مواظب منیره و علیرضا باشه.
اون سالها مستاجر ننه بزرگم بودند.شمس لله یه نسبت فامیلی دوری با ننه بزرگم داشت. پدرم سرباز بود و عمه ام تازه ازدواج کرده بود. وقتی زری رفت هنوز مستاجر اون خونه بودند. بعد از یه مدت به کله شمس الله زد بهترین شغلش براش سرایداری هست نه دیگه لازم هست کرایه خونه بده هم اینکه بچه ها پیشش هستند. اما منیره راضی نمیشد. تا اینکه یه روز منیره گفت از این خونه بریم. و رفتند. شمس الله یه کارسرایداری تو شمرون پیدا کرد. یه خونه ویلایی که چند تا خانواده زندگی می کردند، یه باغ بزرگ داشت و کلی کار برای شمس الله.
همه تماس شد همون بازدیدهای سال به سال و دیدارهای اتفاقی هر از چند سال یه بار در تاکسی و اتوبوس. بچه ها بزرگ شدند. منوچهر دیپلم فنی گرفت. برگشت همون محله قدیمی یه مغازه سیم پیچی و تعمیرات کولر راه انداخت. کار بارش گرفت مغازه رو چند سال بعد خرید. هنوز که هنوزه احتمالا همونجا سر سه راهی اشرف پهلوی سیم پیچی داره. منیره سیکلش رو که گرفت شوهر کرد سه تا پسر داره. اما علیرضا شصت و پنج، شصت و شش علیرضا سرباز بود. کردستان. سر پست از پشت خفتش کردند، با قوطی روغن نباتی سرش رو بریدند.
ورق زندگیشون از اینجا برگشت. شمس لله یهو انگار از پوستین خودش در اومد. ریش گذاشت لباس سیاه پوشید و شد حزب اللهی دو آتیشه که ما برای انقلاب خون دادیم. پای ثابت نمازجمعه ها شد.
شمس الله پر داغ دیده، در اولین قدم درخواست وام بدون عوض کرد برای خرید نونوایی. پول رو که گرفت، در قدم بعدی یک خانواده اهوازی پیدا کرد که شوهر خانواده در بمبارون کشته شده بود. زنه رو عقد کرد و بعد رفت سراغ بنیاد شهید که باید به ما خونه بدید. یه خونه مصادره ای از بنیاد شهید تو قیطیریه گرفت. قدم بعدی زن رو حامله کرد تا براش بچه بیاره.
منیره و منوچهر شدند دشمن خونی شمس الله. گفتند ننه مون رو اذیت کرد تا گذاشت رفت بچه رو اونجوری به دندون کشیدیم بزرگ کردیم، حالا داره با خون بچه کاسبی می کنه. وقتی زن جدید گرفت دیگه رابطه شون قطع شد. شمس لله به ککش هم نبود تازه راه رو یاد گرفته بود. اسمش پسر تازه به دنیا اومدش رو گذاشت علیرضا.
شمس لله گری سابق یا حاج شمس الله امروز سه چهارتا نونوایی بربری تو جاهای مختلف تهران داره. یه مدت هم زده بود تا کار ساخت و ساز که سرش کلاه گذاشتند. از زن جدیدش سه تا چهار تا بچه داره. با منوچهر آشتی کرد، اما منیره تا سالهای سال باهاش قهر بود.
سر زری چی اومد؟ کسی نمی دونه. منیره می گفت مامانم رو یه روز دیدم با یه آقاهه داشت راه می رفت یه بچه هم داشتند، خوشحال بود. نرفتم جلو. مامانم می خندید.