طرف تعریف می کرد مدیر خط تولید یکی از شرکتهای برقی شده بود. هشتاد نفر تو تیمش کار می کردند. پیش خودش فکر می کرد از شغلم که راضی هستم دلیلی نداره دیگه عوضش کنم همین جا می مونم تا بازنشسته بشم. همون جا نزدیک اداره خونه خریده بود که راحت بره و بیاد.
یه روز صبح رفته بود که داخل شرکت بشه، دید کارتش کار نمی کنه، همه کارگرها هم دم در وایستادند از این ناراحتند که کارتشون کار نمی کنه. تماس گرفت به مدیر بالادستی که دستگاه کارتخوان خراب شده. گفت همونجا بیاستید کسی رو می فرستیم. بعد یک نفر اومد اسکورتش کرد داخل ساختمون، یه نامه تسویه حساب داد دستش و گفت وسایلت رو جمع کن. خط تولید رو کلا تعطیل کردیم. همه رو همینجوری تک به تک تسویه حساب کردند.
یه روز صبح رفته بود که داخل شرکت بشه، دید کارتش کار نمی کنه، همه کارگرها هم دم در وایستادند از این ناراحتند که کارتشون کار نمی کنه. تماس گرفت به مدیر بالادستی که دستگاه کارتخوان خراب شده. گفت همونجا بیاستید کسی رو می فرستیم. بعد یک نفر اومد اسکورتش کرد داخل ساختمون، یه نامه تسویه حساب داد دستش و گفت وسایلت رو جمع کن. خط تولید رو کلا تعطیل کردیم. همه رو همینجوری تک به تک تسویه حساب کردند.


