Saturday, 25 April 2015

اخراج به شیوه کانادایی شماره یک

طرف تعریف می کرد مدیر خط تولید یکی از شرکتهای برقی شده بود. هشتاد نفر تو تیمش کار می کردند. پیش خودش فکر می کرد از شغلم که راضی هستم دلیلی نداره دیگه عوضش کنم همین جا می مونم تا بازنشسته بشم. همون جا نزدیک اداره خونه خریده بود که راحت بره و بیاد.
یه روز صبح رفته بود که داخل شرکت بشه، دید کارتش کار نمی کنه، همه کارگرها هم دم در وایستادند از این ناراحتند که کارتشون کار نمی کنه. تماس گرفت به مدیر بالادستی که دستگاه کارتخوان خراب شده. گفت همونجا بیاستید کسی رو می فرستیم. بعد یک نفر اومد اسکورتش کرد داخل ساختمون، یه نامه تسویه حساب داد دستش و گفت وسایلت رو جمع کن. خط تولید رو کلا تعطیل کردیم. همه رو همینجوری تک به تک تسویه حساب کردند. 

Friday, 24 April 2015

مبصر سرسره

کلاس پنجم دبستان مبصر بودم. هفته دوم و سوم مدرسه بود که یهو یه ابتکار به ذهنم زد. نیمکت رو گذاشتم روی لبه پنجره و باهاش سرسره درست کردم. بچه ها صف می بستند و دونه دونه می رفتند روی لبه پنجره و سر می خوردند، من هم بدون اینکه فکر کنم اینجا مدرسه است باغ وحش که نیست به صورت خودجوش شدم مسول مرتب کردن صفشون که کسی جر نزنه.
بعد از چند دقیقه سرسره سواری یهو ناظم اومد سرکلاس و از دیدن اون منظره شوکه شد. بدبخت چند دقیقه خشکش زده بود از دیدن اینکه بچه ها بطور منظم صف می بندند و از پنجره مشرف به حیاط و بدون حفاظ بالا میرند و سر می خورند پایین و مبصر هم شده مسول نظم و ترتیب این سرسره سواری. همون روز از مبصری عزل شدم.
بچه ها کلاس چنان مجلس عزای راه انداختند که انگار فک و فامیلشون مرده. از فرداش بود که سیل ننه ها به سمت مدرسه روانه شد که بچه ما میگه اون مبصر رو برگردونید. به چند روز نکشید که دوباره به عنوان مبصر انتخاب شدم و تا آخر سال هم مبصر بودم.
الان در پایان ساعت اداری در آخرین روز کاری هفته، به عنوان یه مرد گنده وک در دهه چهارم زندگی به اون روزها فکر می کنم می بینم چه موجود ابلهی بودم. آخه اگه یکی از اون بالا پرت میشد پایین چی!

Friday, 10 April 2015

شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی - به یاد فرندفیدی که بود



دقایقی قبل، فرندفید برای همیشه خاموش شد.
بهترین توصیف حالم در این لحظات ترانه "شهر خالی" هست.

از اینجا بشنوید:
امیرجان صبوری  (راجع به امیرجان اینجا بیشتر بخوانید، سلام بر بچه های ویکی فارسی)
اجرای سنتی عبدالحسین مختاباد
اجرای تمرینی ارمیا شرکت کننده آکادمی گوگوش
اجرای جان سوز گیسو شاکری
اجرای نسبتا متفاوت حسن شماعی زاده

و به نظرم از همه برتر
اجرای فوق العاده نگاره خالوا  خواننده خوش استعداد تاجیک

Thursday, 9 April 2015

امام زمان و شهردار لندن

یه یارو آخوند اسکولی بود رفته بود کلاس زبان، انگلیسی یاد بگیره. توجیه اش این بود اگر امام زمان فردا بیاد به من بگه برو شهردار لندن بشو، من می تونم بگم نه آقا! من زبان بلد نیستم!!!!! آقا اون موقع به من نمیگه چرا پس عجل علی ظهورک می گفتی؟؟؟؟
این ویدیو رو دیدم یاد اون اوسکول عزیز افتادم.

Tuesday, 7 April 2015

چرا تروریستها باید بیمه عمر بخرند؟

به نظر شما چرا تروریستها باید بیمه عمر بخرند؟ اولش به نظر مسخره میاد. اما بیشتر که فکر کنی می بینی خیلی هم دور از ذهن نیست. اگر شما تروریست باشی و بدونی که دولت در به در به دنبال این هست که تروریستها رو پیدا کنه و حتی برای اینکار از بررسی انواع و اقسام آنالیز داده های خرید و فروش و سرمایه گذاری شهروندانش دریغ نداره. یهو متوجه میشی که اگر بیمه عمر بخری، در خیلی از بررسی ها آماری شما به یکباره فیلتر میشید و شما رو از لیست خارج می کنند. چون آخه کدوم تروریستی ممکن هست برای خودش بیمه عمر بخره؟

این ایده سال 2011 توسط دیوید لوی و استیو دابنر در کتاب نسبتا پر فروشش سوپرفریکونومیک مطرح شد. در این کتاب اونها پرده از برنامه ای برداشتند که با حمایت دولت طراحر کرده بودند و با کمک این روش می تونستند تروریستها رو شناسایی کنند. بعد از بحثهای راجع به برخی از جزییات روش، اونها یک مثال ساده می زنند که این مثال خیلی تاریخ ساز میشه. خرید بیمه عمر از بانکی که داخلش حساب دارید. مثلا شرطهای مثل این می تونه طیف وسیعی از مردم رو فیلتر کنه و در نهایت در ته غربال آدمهای کمی باقی می مونند که دولت می تونه مونیتور کنه و تروریستها رو شناساییی کنه. کتاب بطور وسیع منتشر شد و ایده همه جا پخش شد.


دو نویسنده سال پیش پرده از راز بزرگتری برداشتند. داستان حضرت سلیمان و دو مادری که سر بچه هاشون دعوا داشتند رو شنیدید؟ همون که هر دو می گفتند بچه مال من هست و بعد سلیمان دستور داد بچه رو از وسط به دو نیمه تقسیم کنند تا هر کس نصف بچه رو برداره. اینجا بود که مادر واقعی دادش در اومد گفت من دروغ میگم و بچه مال من نیست تا بچه جون سالم به در ببره! حالا داستان بیمه تروریستها چیزی شبیه به اون هست. کل کتاب و تبلیغات و برنامه هاش یک نمایش بوده برای همون تک مثال خرید بیمه تروریستها از بانکی که حساب دارید. سرویسهای امنیتی از سال 2011 و بعد از انتشار کتاب منتظر بودند ببینند چه کسی میره از بانکی که حساب داره بیمه عمر می خره، برای اینکه این کار خیلی خیلی نادر هست معمولا مردم اگر هم بیمه عمر بخرند از بانکی که حساب دارند اون بیمه رو نمی خرند و معمولا از موسسات دیگه می خرند. شما اگر تروریست باشید و داستان این کتاب رو خونده باشید، به ذهنتون میرسه، چه عالی برم بیمه عمر بخرم و اینجاست که شما در تله می افتد.

کتاب منتشر شده در سال 2011

برنامه رادیویی سال 2014 راجع به حقیقت داستان

Monday, 6 April 2015

پل اعتماد


یه چیزی شبیه این در طول سالیان گذشته همیشه در آشپرخونه اداره وجود داشت. هر کس اگر دلش میان وعده می خواست بر می داشت و پولش رو می انداخت داخل جعبه. ماه به ماه می اومدند پولها رو بر می داشتند و جعبه رو پر از خوراکی جدید می کردند.
گاهی مثلا دو سه دلار پول کم می اومد، چون مثلا یکی برداشته بود و پول خرد همراه نداشت و فراموش کرده بود که بعدا پول رو بده. رییس قبلی بدون سر و صدا این پول رو از جیبش می داد و هیچ وقت هیچ مشکلی وجود نداشت
رییس جدید، در اولین ماه های کارش وقتی متوجه شد که پول کم هست، به منشی گفت که به همه ایمیل بزنه که پنج دلار پول کم هست تا فردا پول رو بگذارید سر جاش و گرنه ما باید از جیبمون بدیم.
نتیجه؟  ماه بعدی کسری پول شد 10 دلار. ماه بعد 20 دلار. و ماه گذشته 25 دلار. این ماه تصمیم گرفتند. جعبه رو بردارند. پل اعتماد به همین راحتی با انگشت اتهام به سمت یکدیگر گرفتن شکست و از بین رفت.

Friday, 3 April 2015

صوب به کیر

همکار ایرانی به بقیه همکارها یاد داده گود مورنینگ میشه "صبح بخیر". آشپزخونه که میری همکارها  تا می بینندت میگند "صوب به کیر".  :