Wednesday, 24 December 2014

داروخونه چی عراقی

داروخانه چی عراقی ازم پرسید ایرانی هستی؟ گفتم آره. نه گذاشت نه برداشت، یهو گفت "السلام علیک یا علی بن موسی". یه لحظه هنگ کردم بعد گفتم یا "امام الغربا!". نیشش باز شد. گفت آرزوم هست برم حرم امام رضا. همه امام های شیعه رو رفتم فقط امام رضا مونده. گفتم خوب برو الان که قیمت تبدیل دلار به ریال هم خوبه برات ارزون در میاد. میگه اگر برم برگردم کانادا برام دردسر میشه. در ادامه گفت ان شا الله رژیم ایران عوض بشه که راحت بشه برم و بیام. برای خالی نبودن عریضه الکی کله ای تکون دادم.
کارت ویزیتش رو داد گفت هر وقت دارو خواستی به خودم زنگ بزن. گفتم باشه. گفت دارم یه اپ موبایل می نویسم عکس حرم امام هاست می تونی کمک کنی نسخه فارسی هم براش بسازم. گفتم چطوری کمک کنم؟ گفت ترجمه های فارسی کلمات رو بگو. گفتم باشه. اپ رو باز کرد در حد اپهای سایتهای مذهبی عکس و اهنگ و نوحه.
ازش پرسیدم اهل کدوم شهر عراقی؟ گفت بغداد. گفتم فک و فامیل هنوز اونجا هستند؟ گفت اره. پرسیدم امنیت چطور هست؟ فرمود امن و امان از ایران امنتره.

Friday, 12 December 2014

باسن

جسله رسمی بررسی مدل 3 بعدی پالایشگاه گاز. کارفرما بعد از دیدن مدل یهو یه جای مدل میگه روی اون دستگاهی که نشون دادید کارگر داره کار می کنه زوم کن. مسول مدل زوم می کنه. کارفرما میگه این چیک (استعاره از دختر) هست؟ طرف میگه آره. میگه پس چرا اینقدر کونش کوچیکه؟ کون این رو بزرگتر کنید.
بعد بطور رسمی این درخواست ثبت میشه در لیست درخواستهای کارفرما

Monday, 8 December 2014

مهندس

تعریف می کرد چند سال پیش برای مراسم جشن کریسمس، گفتند هر کس فلان روز می تونه بچه هاش رو بیاره اداره، محل کارش رو بچه هاش ببینند. اون زمان تازه مدیر یک بخش شده بوده و کلی شوق داشت که پسرش رو بیاره اداره تا بچه اش ببینه پدرش به چه مقاماتی رسیده. بچه رو از صبح آورده بود اداره و غروب تو مسیر برگشت با غرور به پسرش گفته بود. بهت میگم درس بخون، مهندس بشی برای همینه.
بچه  بهش جواب داده بود: مگه دیوانه ام؟؟؟  از صبح میری تو یک اتاق تا غروب همون جایی. هر کسی هم که میاد دم در اتاق یه سوال می پرسه و میره. همه اش پای کامپیوتر، همه اش پای کامپیوتر. مگه دیوانه ام درس بخونم مهندس بشم. من از شغل تو متنفرم.
می گفت دیگه هم درس نخوند. رفت سراغ آشپزی و الان هم رستوران داره.
همچین با یه آه کشید و بعد گفت هر چی خودش دوست داره، کاری که خودش دوست داره و انجام میده و من هم خوشحالم.
...
ته صورتش غم بود.

Sunday, 7 December 2014

فوتبال

دو شنبه امتحان ریاضی داشتیم. به خیال خودم خیلی عالی امتحان دادم. پنج شنبه، برگه ها رو که صحیح کردند دیدم شدم 16. دبیر دریوث کلی ایراد الکی گرفته بود تا گربه رو دم حجله همون اول سال بکشه. روز جمعه قرار بود یک گله بچه قد و نیم قد رو با اتوبوس ببرم شهرک آپادانا برای مسابقه فوتبال. صبح جمعه بابام گفت نمی خوای درس بخونی؟ گفتم غروب. گفت همین فوتبال بازیها رو می کنی که نمراتت اینجوریه دیگه. گفتم از دو هفته پیش برای فوتبال امروز قول دادم.  نمیشه الان نرم. بابام گیر داد که فوتبال چه ارزشی داره. بشین سر درست. موقعیت خیلی سختی بود. خیر سرم من هماهنگ کننده بازی بودم.
با قهر و اخم تخم خانواده، رفتم گفتم باداباد. بازی رو بردیم به دروازه بان پرادعاشون هم یک گل لایی زدم که تو عالم بچگی فکر می کردم شاخ غول رو شکستم. بازی که تموم شد، به جای خوشحالی یه غم عجیب ته دلم بود.
آخرین باری بود که فوتبال بازی کردم. دیگه از اون سال هیچ وقت فوتبال بازی نکردم. سوم راهنمایی بود.