توماس در حالی که ساعت 2 و نیم بعد از ظهر داشت اداره رو می پیچوند اومد به من گیر داد که تو چرا نرفتی خونه!!! گفتم حالا کو تا ساعت پنج. فرمودند آدم روز منتهی به تعطیلات رو که کار نمی کنه پاشو برو خونه ات. پرسید زن داری؟ گفتم با اجازه بله. فرمودند تو که بچه هستی چرا اینقدر زود زن گرفتی! گفتم ببخشید منطقه ما اینجوری هستند زود ازدواج می کنند
در ادامه هم فرمایش فرمودند کارت رو نبری خونه ها. گفتم چشم. فرمودند فردا زنت باهات دعوا می کنه وسط پروژه میای میگی زنم باهام دعوا کرده من دیگه انگیزه ندارم کار کنم، کار ما لنگ می مونه. پاشو برو خونه به زنت محبت کن فردا کار ما لنگ نمونه. در نهایت هم در حالی که به شوخی زیر لب غرغر می کرد که چرا به این بچه ها زود زن می دند از اتاق رفت بیرون.
این خاطره را سالها پیش در فرندفید نوشتم. الان نه دیگه توماس هست نه زنم.
در ادامه هم فرمایش فرمودند کارت رو نبری خونه ها. گفتم چشم. فرمودند فردا زنت باهات دعوا می کنه وسط پروژه میای میگی زنم باهام دعوا کرده من دیگه انگیزه ندارم کار کنم، کار ما لنگ می مونه. پاشو برو خونه به زنت محبت کن فردا کار ما لنگ نمونه. در نهایت هم در حالی که به شوخی زیر لب غرغر می کرد که چرا به این بچه ها زود زن می دند از اتاق رفت بیرون.
این خاطره را سالها پیش در فرندفید نوشتم. الان نه دیگه توماس هست نه زنم.