Wednesday, 14 October 2015

ماجراهای محرم قسمت اول

محرم که میشد تلویزیون هی از این سریالها می گذاشت که بچه های یه کوچه دور هم جمع میشدند و پول جمع می کردند و هیات راه می انداختند. یه روز بعد از دیدن یکی از این سریالها کرمش به وجودمون افتاد با چندتا از بچه های کوچه تصمیم گرفتیم هیت راه بندازیم. کلاس چهارم یا پنجم دبستان بودم. بعد قرار شد هر کس از هر جا که می تونه پول جمع کنه.
اولین جا ننه باباها بودند. با گریه و همه تو کوچه شون هیات دارند ما نداریم ده بیست تومن از هر کدوم تیغ زدیم. بعد ننه بزرگ و بابابزرگ. همین جور تا هر کسی که میشد تیغ زد رو تیغ زدیم. فاز بعدی همسایه های که بچه نداشتند. یه سینی برداشتیم کف سینی پارچه سیاه انداختیم رفتیم سراغ خونه ها. خیلی ها خیلی شیک در رو می بستند می گفتند ما خودمون هیات داریم. بعضی ها یه مقدار پول می دادند. یه سری پیرزن هم بودند که یک سری اشغال پاشغالهای خونه شون رو تحویل می دادند می گفتند ببرید هیات. هر چی می گفتم آخه این اشغال رو تو هیات چی کار کنیم؟ می گفتند مال امام حسین هست ببرید
همه پولها رو که گذاشتیم روی همدیگه دیدم کل این پول یه دونه طبل هم نمیشه. دیگه سایدرام و سنج و پرچم و غیره که هیچی. فاز بعدی گسترش کار تیغزنی به مغازه ها.  سه دسته تقسیم شدیم هر کدوم با یک سینی راه افتادیم سراغ مغازه دارها. اینقدر برای یارو کس شعر می گفتیم که مغازه دار یه چیزی می داد می گفت فقط برید بیرون.
بعد یاد گرفتیم میشه قبض هم بدیم. رفتم از لوازم تحریر فروشی یک بسته قبض گرفتیم بعد رفتیم سراغ خونه های کوچه های اطراف که از طرف هیات بچه های ابوالفضل مزاحمتون میشیم حالا نمی دونم ابوالفضل بچه اش کجا بود که ما متوسل شده بودیم. بعد هم یه رسید تخمی می دادیم دست مردم، اینجوری کلی پول از زنهای بی سواد خونه دار جمع کردیم یه قبض الکی هم می دادیم که یعنی کار ما حساب کتاب داره.
پولها که جمع شد تازه یادمون افتاد حالا هیات رو کجا بزنیم؟  کوچه ما یه کوچه باریک سه چهارمتری بود که از وسط کوچه یه جوب هم رد میشید. طنابی که برای والیبال می بستیم رو بستیم به یک سر، یک سر دیگه هم طناب بستیم وسط دو تا طناب رو به هم وصل کردیم و روش پارچه سیاه انداختیم. هر کس رفت چادر کهنه ننه اش رو آورد یه هیات درب و داغونی درست شد مثل چهل تیکه لحاف کرسی. بعد رفتیم تو هیات شروع کردیم به سر و صدا کردند.
همسایه ها تازه دوزاریشون افتاد چه گهی خوردند. حالا ما از صبح تا شب می خواهیم بریم توی این چادر سیاه خاله بازی طبل بازی و سر و صدا کنیم. شروع کردند به داد و بیداد کردند. ما هم گوشمون به این حرفها بدهکار نبود و به عشق امام حسین و خاله بازی هی سر و صدا می کردیم. شب که شد تازه دو زاریمون افتاد که حالا که شب شده هیات رو همینجوری بگذاریم تو کوچه بمونه یا جمع کنیم؟  دیدیم جمع کردنش که ضایع است اموال امام حسین هست کسی نمی دزده. هیات رو سپردیم دست امام حسین و شب خوابیدیم. فردا صبح بلند شدیم دیدیم زحمت کشیدند هیات رو با طناب و مناب و پارچه هاش همه رو بردند.
ما موندیم و یه مشت طبل و خرت و پرت بدون سرپناه. تا اینکه پسر همسایه بغلی ما یه فکر بکر به کله اش زد، گفت مادربزرگم گفته اصلا بیایید تو حیاط خونه خودمون هیات بزنید. ما هم از خدا خواسته قبول کردیم. 

No comments:

Post a Comment