Thursday, 26 November 2015

حسن آقا لنسر - قسمت اول

حسن آقا، پسر عمه بهرام بود. حالا بهرام کی بود؟ بهرام داداش علی بود. علی دوست بابام بود. حالا چرا حسن آقا پسر عمه علی نبود؟ بخاطر اینکه علی از این حسن خیلی بدش می اومد. همیشه ازش متنفر بود و می گفت حسن خیلی بی عرضه است. حالا عمه بهرام برای چی برای ما مهم بود؟ چون عمه اش هر سال عاشورا یک آش شله قلمکار خیلی معروفی می پخت که سرش دعوا اساسی بود. به حالت عادی و تو صف وایستادن امکانش نبود چیزی گیرت بیاد. اینجا بود که بهرام نقش پررنگ میشد و هر سال یک کاسه بزرگ آش برای ما کنار می گذاشت تا بدون صف و خون خونریزی آش شله قلمکار رو آخر شب بیاره دم خونه مون تحویل بده.
اون سالها بابام رزوشن یک آژانس تو خیابون جمالزاده بود. حسن کلی پول قرض کرده بود یه پیکان قراضه خریده بود که بره آژانس مسافرکشی. مدل ماشینش پایین بود و آژانسهای بدردبخور راهش نمی دادند. آژانس به دردنخور هم مسافر نداشتند. اینجا بود که دست به دامن بابام شدند که بیا وساطت کن این حسن بیاد اونجا کار کنه. بعد از کلی خواهش و بابام گفت فقط به یک شرط صحبت می کنم که علی بیاد ضمانت این حسن رو بکنه. این حسن آدم بد سابقه ای هست و میاد یه وقت آبروریزی بار میاره. برو و بیا و برگرد، علی آخر سر اومد ضمانتش رو کرد و حسن شد راننده آژانس.
یه مدت خوب کار می کرد، درآمدش هم خوب بود تا اینکه با ماشین تصادف کرد. قرض و قوله و بدبختی، ماشین رو رد کرد دوباره با یک خروار قرض بیشتر یک ماشین دیگه خرید از دم قسط. هفت روز هفته رو کار می کرد شبها هم آژانس می خوابید که شیفت شب هم اگر مسافر خورد کار کنه. یه چند سالی اینجوری کار کرد و قسطهای ماشین رو همه رو داد. صاحب ماشین که شد، یهو رفت ماشین رو فروخت با همه خداحافظی کرد که می خوام برم ژاپن. پول ماشین رو بلیط خرید.
رفت ژاپن، یه جا دیپورتش کردند، پول ماشین همه سوخت شد رفت هوا. دوباره روز از نو روزی از نو، ماشین قسطی و کار کردن مثل خر و بعد فروش ماشین و بلیط ژاپن خریدن. این اتفاق دو سه بار تکرار شد. تا اینکه بار آخر دیگه دلشون سوخت، راهش دادند به ژاپن.
ژاپن موند. تا مدتها هیچکی ازش خبر نداشت. دوست و آشنا که دیده بودنش می گفتند رستوران کار می کنه شبها هم همونجا می خوابه. چهار پنج سال ژاپن بود بعد برگشت. بلافاصله آپارتمان خرید، یه مغازه خرید اجاره داد، یه میتسوبیشی لنسر سفید هم خرید انداخت زیر پاش. پیرهن سفید برق دار می پوشید، شلوار پارچه ای گشاد و کفش مشکی برق برقی. موهاش هم سشوار می کشید پف می داد زیر موهاش. یک پاکت سیگار وینستون هم جیب پیراهنش. به یک باره حسن دماغو، تبدیل شد به حسن آقا لنسر. 

Wednesday, 25 November 2015

گوز یخ زده

راهنمایی یه پسره الاغی با ما همکلاسی بود هر وقت از کسی ناراحت میشد خودکار، پاک کن یا هر چیز دیگه ای رو از طرف می دزدید می برد خونه می گذاشت تو مشما و می گوزید تو مشما. بعد مشما رو فریز می کرد. وسیله تا یک مدت طولانی بوی گند می داد

دو راهی زندگی

یه تابستونی به جای فوتبال بازی کردن و توپ جوبی. یهوعاشق ریاضی شدم. از مدرسه که بر می گشتم تا ساعت دوازده شب مساله ریاضی حل می کردم. هر کتاب ریاضی به دستم می رسید تک تک مسایلش رو حل می کردم از صفحه اول تا ورق آخر. مریض وار. زندگیم شش ماه بعد عوض شد. از شاگرد ششم کلاس تبدیل شدم به شاگرد اول کل مدرسه در تمام پایه ها. نوزده و هشتاد وهفت و بعد هم المپیاد و دانشگاه و ...
زندگیم به همین مسخرگی مسیرش عوض شد. چراش رو نمی دونم.