Thursday, 29 January 2015

چه فرقی می کنه!

دوره دبیرستان یه دبیر تاریخ خیلی قاتی داشتیم. تو جو کنکور گیر داده بود که تاریخ رو به صورت کنکوری با ما کار کنه. حالا هرچی بهش می گفتیم نفهم، تاریخ برای ما تو کنکور نمیاد تو گوشش نمی رفت می گفت چه فرقی می کنه!

Wednesday, 28 January 2015

بوکایی

پیراهن سفید، شلوار سفید، شکم چاق و پیراهن روی شلوار. زیر پیراهن یک زیرپوش رکابی سفید داشت و بندهای زیرپوشش همیشه از زیر پیراهنش مشخص بود. همیشه یه دمپایی سیاه پلاستیکی پاش بود و کمتر پیش می اومد جوراب بپوشه. حاج آقا بوکایی یه آدم میانسال چهل پنجاه ساله بود. همیشه لبخند به لب داشت و شوخی های لوس و بی مزه می کرد.
خونه شون سومین خونه از سر کوچه سمت راست بود. یه زن پیر چادری داشت که همیشه بداخلاق بود ولی کاری به کار کسی هم نداشت. چادر سفید گل گلی داشت صورت پف کرده و لخ لخ راه می رفت. یه دختر پونزده شونزده ساله هم داشت که اون سالها دبیرستان درس می خوند. چون هیچ وقت از خونه بیرون نمی اومد هیچ وقت دخترش رو ندیدم فقط از اونجا که همه می گفتند یه دختر داره من هم می دونستم یه دختر داره.
حاج آقا بوکایی مسول بسیج محله بود. اکثر اوقات دم ایستگاه بسیج ولو بود. ساختمون بسیج اون سمت خیابون بود چند کوچه اونورتر. یه ساختمون فلزی با سقف برزنتی، کفش رو خاک ریخته بودند و دیوارهاش رو هم با کیسه شنی تزیین کرده بودند. با یه ضبط قراضه نوارهای آهنگران پخش می کردند و یه بلندگوی نره خر هم می چسبوندند به دهن ضبط که صداش تو همه محله ها شنیده بشه. هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله
ساعتهای که بسیج نبود می اومد وسط کوچه وای میستاد با مردم معاشرت می کرد. هر کس رد میشد حال و احوال می کرد. ملت معمولا با کوتاه ترین جواب سعی می کردند از شرش راحت بشند ولی ول کن نبود. خیلی دوست داشت معاشرتی باشه ولی متاسفانه چندش بود و کسی دوستش نداشت.
وقتی تو کوچه فوتبال بازی می کردیم می اومد می گفت به به خسته نباشید و گاهی هم می اومد دو تا پا به توپ می زد. چون چاق بود زود عرق می کرد می رفت. روی سنگ مرمر دم خونه شون می شست و می گفت من بازی کردن شما رو نگاه می کنم. که البته احساس ما در عوالم کودکی این بود که به جهنم. نگاه می کنی بکن نمی کنی نکن.
بوکایی خیلی دوست داشت با همه دوست باشه ولی خوب، انگار یه چیزی بود که نمی گذاشت کسی دوستش داشته باشه. شایعه بود که بچه ها رو گول می زنه و می بره جبهه برای همین کمتر خانواده ای دوست داشت بچه اش با بوکایی حشر و نشری داشته باشه. دایی بزرگه همیشه پسردایی ها رو دعوا می کرد که فوتبال می خواهید بازی کنید سرکوچه بازی نکنید برید ته کوچه کنار خرابه همونجا بازی کنید. می گفتند که بچه ها رو اغفال می کنه و راهی جبهه می کنه بعد وسط راه تو قم به بهانه زیارت از ماشین پیاده میشند و بعد تو حرم گم و گور میشه. بعد اتوبوس بدون بوکایی میره دوکوهه. بکایی هم چند روز تو قم چرخ می زنه و بعد از چند روز برمی گرده تهران. یکی از بارهای که رفته بود جبهه چند هفته نیومد. بعد گفتند بوکایی مجروح شده تو قم تو بیمارستان هست. بعد از چند روز برگشت پاش شکسته بود. لنگ لنگ راه می رفت و می گفت هدیه ما به اسلام هست.
حالا داستان بوکایی از کجا جالب شد؟  از اونجایی که یه روز صبحی با صدایی جیغ و داد همه همسایه ها ریختند بیرون. زنش به ترکی داد و بیداد می کرد و فحشهای ناموس می داد. هر از چند گاهی از پنجره یک چیز پرت می کرد بیرون. بوکایی با همون تیپ سفید و دمپایی وسط کوچه وایستاده بود و یه لبخند همینجوری به لب داشت. همسایه ها به بهانه فضولی می اومدند نزدیک و باهاش حال و احوال می کردند که آقای بوکایی اتفاقی افتاده؟ با قیافه آروم و همیشه خونسردش می گفت خانم یه مقدار عصبانی هست. چیزی نیست پیش میاد. بعد همینجور با خنده اونجا می ایستاد.
زنش همون روز رفت. دیگه هم برنگشت. ظاهرا دخترش هم باخودش برد. بعدها مشخص شد بوکایی همکلاسی دخترش که برای درس خوندن می اومده خونشون رو عقد کرده.از وقتی زنش رفت بوکایی گم و گور شد. خونه شون هم ساکت و تاریک همه چراغها خاموش. گاهی البته از در خونه می اومد بیرون که می فهمیدم خونه بوده.  پنج شش ماهی اینجوری بود. یه عده شایعه کرده بودند زن بوکایی دست دخترش رو گرفته برده شهرستان. بوکایی هم خونه رو برای فروش گذاشته می خواند بفروشند برند شهرستان زندگی کنند.
سال بعد از اون محله رفتیم. سال هفتاد و یا هفتاد و یک یه روز دوباره بوکایی رو دیدم. پیراهن سفید، دمپایی لخ لخو.  یه بچه شش هفت ماه بغلش بود و یک زن قدبلند چادرسیاه دنبالش با ساک بچه می دوید.  بهش سلام کردم، برگشت لبخند زد نشناخت. سوار ماشین  کرایه ای شدند و رفتند. ظاهرا بچه مریض بود داشتند می بردندش دکتر.


Monday, 26 January 2015

رضا

سالها یه همسایه ای داشتیم به نام خانم میم. یه پیرزن فرتوتی بود که سالها بود شوهرش مرده بود قد خمیده ای داشت و آروم آروم راه می رفت. صدا از دیوار میومد از این زن در نمی اومد. سه تا پسر داشت. پسر بزرگترش رو هیچ وقت ندیدم چون می گفتند قبل از انقلاب از گروههای چپی بوده و کشته شده. پسر دومش چپی بود و اون زمانها زندان بود، خانم مقیمی همیشه منتظر بودکه پسر دومش آزاد بشه. یه روز بهش خبر دادند که زندان آتش گرفته و همه زندانیها من جمله پسرش تو آتش سوختند. می گند اینقدر زجه های بلند و سوزناکی می کشید که از چند تا کوچه اونورتر مردم صداش رو می شنیدند. تا مدتها برای اون پسر سوخته گریه کرد. براش نگذاشتند مراسم بگیره و پسرش تو زجه های مادر دود شد به آسمون رفت.
پسر سومش اون زمانها یه پسر ده دوازده ساله بود خیلی شنگول بود که بهش می گفتند حجت شله.  ظاهرا به خاطر حاملگی ناخواسته و سن بالای مادر نقص مادرزادی داشت و شل بود. پسر سوم جذب بسیج شد و لباس خاکی بسیجی می پوشید و تو محل هی مانور می داد و درود بر خمینی می فرستاد.
سال شصت و پنج زیر پای رضا پسر ملیحه خانم و مهدی پسر فاطمه ترکه نشست و سه تایی در حالی که سیزده چهارده ساله بیشتر نبودند رفتند جبهه. صدای صحبت رضا و حجت شله رو که نشسته بودند توی پاگرد و صداشون از طریق کانال هواکش به خونه ما می رسید یادم هست. حالا الکی میگم یادم هست مادرم میگه یادش هست و من هم چون شنیدم احساس می کنم باید یاد من هم باشه. رضا می گفت بابام اجازه نمیده، حجت می گفت اجازه نمی خواد میریم و رضا نگران بود که مادرش نگران خواهد شد و حجت می گفت بابا این همه بچه ها میرند برمی گردند بهمون تفنگ می دند، تفنگ.
مهدی پسر فاطمه ترکه ظاهرا همون هفته اول شهید شد. به محض اینکه رسیده بودند. جنازه اش رو اول از همه آوردند، اسم کوچه رو به نامش زدند. مادرش اصلا گریه نکرد، حتی یک قطره. اصلا نمی دونم چرا، از شدت ایمان بود یا از شدت عصبانیت نمی دونم. ولی اصلا گریه نکرد.
حجت تقریبا شش هفت ماه بعد برگشت. اما از رضا خبری نبود. رضا آب شده بود رفته بود تو زمین. حجت هم مثل اینکه موج انفجار گرفته بود و حالا شده بود حجت خله. هیچ کس از رضا خبر نداشت، بابای رضا که یک علی آقا ساک دوزی بود، بلند شد رفت جبهه دنبال رضا.
اما رضا بی رضا. حالا چرا رضا اینقدر در زندگی من مهم هست؟ به این خاطر که من و خواهر کوچیکه رضا، زهرا هم بازی بودیم و من همیشه دمپایی هام رو اشتباه پام می کردم و هیچ وقت نمی فهمیدم چپ و راست دمپایی رو از کجا باید فهمید. رضا توی دمپایی برام با ماژیک دو تا فلش کشید که به سمت هم بودند و برام توضیح داد که این دو تا باید به سمت هم باشند که دمپایی درست باشه و اینجوری شد که من به یکباره آدم بزرگ شدم و خودم تونستم بدون اینکه هر دفعه از بزرگتری تایید بگیرم دمپاییم رو درست پا کنم.
چند ماه بعد یکی از دوستهای رضا پیدا شد که گفت وقتی حمله کردند ما هیچ چیزی برای برگشت نداشتیم. یه ماشین حمل آب بود که داشت با سرعت می رفت عقب ما همه پریدیم رو ماشین، اما ماشین خیلی بدنه اش داغ بود نمی شد بهش بچسبیم و همه به هم تنه می زدند. رضا وسط راه از ماشین افتاد.
چند ماه بعد پزشک قانونی اعلام کرد پلاکش رو پیدا کردند بیاند برای شناسایی. جنازه مدتها بود توی سردخونه بود و خیلی چون نظم حسابی نبود همینجوری افتاده بود و اینها تمام این مدت اینور و اونور دنبال رضا می گشتند. چند روز بعد رضا رو آوردند.

Friday, 2 January 2015

محمد داعشی

محمد الداعشی یه مهندس برق پاکستانی هست. پونزده سال پیش به کانادا مهاجرت کرده. ریش بلند و نامرتب، موهای کوتاه و سیبیل های تراشیده داره. لباس تیره و سیاه و کمی گشاد می پوشه. خیلی تر و تمیز نیست و انگار از وسط جنگ سوریه بلند میشه میاد اداره هشت ساعت کار می کنه و بعد برمی گرده پیش داعشیها.
معمولا اخمو هست، وقتی خوشحال بشه خنده بسیجی واری می زنه و اگر خیلی خوش خلق باشه شوخی دستی و قهقه ابوسفیانی هم بلده. کارش رو معمولا خوب انجام میده. آدم مسول و سخت کوشی هست. کارهای سنگین رو بدون غر زدن انجام میده و خطای کارش معمولا قابل چشم پوشی هست. مثل تراکتور اصل کار رو انجام میده، اما تهش احتیاج به یک تر و تمیز کاری هم داره. محصول نهایی رو نمیشه مستقیم بگذاری جلوی مشتری.
تلفنی خوب حرف می زنه اما گاهی از اصلاحاتی استفاده می کنه که در فرهنگ زر ورقی اینجا مرسوم نیست. مثلا از کلمه باس، رییس، زیاد استفاده می کنه برای مخاطب قرار دادن آدمهای یک رده بالاتر از خودش، یا احترامات عجیب مدل ارباب رعیتی. رزومه عجیبی داره. تقریبا در همه قسمتهای مختلف برق صنعتی کار کرده، از برقکاری ساده، تا برنامه نویسی کنترلی ، خط تولید سویتچگیر، راه اندازی سایت تا نقشه کشی و طراحی پشت میزی.  در طول پونزده سال گذشته به تناوب یه دوره یک ساله سرکار بوده، شش ماه بیکار بوده و بعد هم کار بعدی.
رزومه اش رو ماه قبل از استخدامش دیده بودم. رییس پرسید خوب هست؟ به دردت می خوره؟ گفتم رزومه اش خوبه، دوره مختلف هم زیاد دیده. ولی موقع مصاحبه سوال ریز فنی هم ازش بپرس یه وقت مثل اون همکار افغانی سابق و اون یکی همکار عراقی خالی بند از کار در نیاد. بعد از چند وقت یه روز صبح با این الداعشی اومد دم اتاق که بیا نفر کمکی آوردم. اولین واکنش ذهنیم این بود فاااااااک!!!!!! دیوث ریدی با این مصاحبه کردنت. معلم قران می خواستی استخدام کنی یا مهندس برق؟؟؟   دیگه خوب یا بد رفته بود تو پاچه ام. نه می تونستم غر بزنم نیرو کم هست کار عقب می افته، نه می دونستم این رو کجای دلم بذارم. جرات کار زیاد دادن هم بهش نداشتم، وجدانی می ترسیدم شاکی بشه یه بلا ملای سرم بیاره.
بعد از دو سه هفته کم کم باورم شد کارش رو بلده و حالا وقتش بود که یه پکیچ خرید بهش تحویل بدم و بشه پکیچ منیجر. نوشتن قرارداد مناقصه کنتاکتر پنلها رو سپردم بهش. پنج روز هم بهش فرصت دادم گفتم آخر هفته ازش تحویل می گیرم آخر هفته خودم تر و تمیزش می کنم هفته بعد می فرستم بره. فردا صبح اومد دم در اتاق که کارم تموم شده حالا چه کار کنم؟ تو دلم گفتم رییس دیوث ببین تو چه حچلی ما رو انداختی. آخه به این زبون نفهم چطور حالی کنم منظور از کار چیه حتما یه چیز کرسی شعر آماده کرده. آخر سر همه کار رو یا خودم باید انجام بدم یا می افته گردن یه بدبخت دیگه.گفتم فایل رو بفرست. فایل رو باز کردم دیدم به جای قرارداد مناقصه خرید کنتاکتر پنل قرارداد مناقصه یو پی اس که همکار چینی قبلا آماده کرده بود و به عنوان مثال داده بود بهش رو گرفته صفحه اولش رو عوض کرده، اسم یارو رو پاک کرده اسم خودش رو نوشته و به جای یوپی اس هم نوشته کنتاکتر پنل. داخل قرارداد همون قرارداد قبلی هست. کارد می زدی خونم در نمی اومد.
با تاسی به سیره نبوی یه لیوان آب خوردم، یه چرخی زدم تا به کله ام هوا بخوره. آروم که شدم فکر کردم چطور محترمانه بگم دیوث این چیه تحویل دادی؟؟؟؟؟؟   کرسی شعرات کلاسها رو به کار بستم، جمله رو اینجور شروع کردم که من شاید درست توضیح ندادم. اما منظور از نوشتن مناقصه فقط تغییر صفحه اولش نیست. یه نگاه عجیب کرد که گفتم یا خدا همه مون امشب میریم رو هوا. بعد فایل رو باز کرد و نگاه کرد و بعد یهوی شوکه شد و رنگش مثل گچ سفید شد. گفت به خدا داخلش رو عوض کرده بودم. پیش خودم گفتم، ای جاکش، ما خودمون ختم این دو دره بازیها هستیم. فکر کرده با خر طرفه. قصه کوتاه. نیم ساعت بعد گروه آی تی اومد و فایل اصلی که به اشتباه ذخیره نشده بود رو پیدا کرد. کار کامل انجام شده بود. نه پنج روزه یک روزه. غروب اصلاحات جزیی رو انجام دادم، فردا صبحش بطور رسمی مناقصه فرستاده شد برای شرکتها. حالا تا آخر هفته بیکار بود و کاری نداشتم بهش بدم تا مشغول باشه. مناقصه کنترل پنلها رو هم دادم بهش که بنویسه. اون رو هم دو روزه نوشت. اوضاع کاری عالی بود و مثل خر تی تاپ گرفته خوشحال بودم از اینکه چه نیروی خوبی بهمون اضافه شده.
مناقصه ها برگشت، بررسی ها رو انجام داد و برنده ها رو اعلام کردیم. ازش خواستم هماهنگ کنه برای جلسه شروع کار پیمانکارها، به قول اینها جلسه کیک اف میتینگ. مهندس مربوطه و مدیر پروژه و مدیر بخش خرید و اکسپدایتر و فروشنده و نماینده صاحب کار و غیره همه دور هم جمع میشند که راجع به کار حرف بزنند و توافق کنند و ثبت جلسه بشه. خوشحال و خندان رفتم سر جلسه که تازه دوزاریم افتاد چه گندی زدم، همه از این الداعشی می ترسند و جلسه به طرز مرگباری خشک و ساکت هست. این الداعشی هم مهارت اداره جلسه اش افتضاح هست و من احمق هم دیر رفتم به جای اینکه کنار این بشینم و ساکتش کنم و جلسه رو تو دست بگیرم اون سر سالن نشستم.
مشکلات اینجوری تازه شروع شد. مسول یهودی تیم نقشه کشی مستقیم باید با این کار می کرد و دشمن خونی این الداعشی شده بود.  مردک از هر فرصتی برای بدگویی استفاده می کرد.  مهندسهای تیم های دیگه هم دایم ازش بدگویی می کردند و دایم مشکل داشتیم. به شدت زیر نظرش داشتم و انصافا مشکل از این محمد بیچاره نبود، مشکل همه از بی اعتمادی بود. خیلی ساده، هیچ کس نمی تونست به این الداعشی با این ظاهر اعتماد کنه.کم کم بعد از چند مدت اوضاع بهتر شد، هرچند هنوز هم مشکلات هست و احتمالا تا همیشه هم باشه.
هفته گذشته کارش رو خیلی عالی انجام داده بود. گفتم کار تموم بشه یه نامه می زنم به رییس کل میگم خیلی خوب کار کردی و ما خیلی ازت متشکرم. با این نیت که یه جوری ازش سپاسگذاری کنم برای اینکه زحمت می کشه. گفت، نه اینکار رو نکن. و جدی هم می گفت. پرسیدم چرا؟ گفت نمی خوام ارتقا پیدا کنم برام دردسر میشه!!!!
حرفی که مدتها رو دلم بود رو با کلی مقدمه و اینکه خواهش می کنم به صورت منفی برداشت نکن رو بهش گفتم. گفتم تو می دونی اگر مثل همشهریت سام لباس رسمی بپوشی خیلی پیشرفت می کنی. منظورم کوتاه کردن ریشش بود ولی مستقیم نمی خواستم بگم. دوزاریش نیفتاد. گفتم، مثلا مثل سام هر روز اصلاح کنی و کتک شلوار بپوشی.  دوزاریش افتاد. گفت می دونم. اما نمی خوام.   گفتم چرا؟   گفت نمی تونم. بعد از پونزده سال پیش که تازه اومد کانادا و کانادایی وار شده بود تعریف کرد.
گفت تو کارخونه مگنا برقکار بودم. چون مهندس بودم زود پیشرفت کردم، بعد از یکسال شدم معاون تیم، سی پنج نفر برقکار توی تیممون بود.  بعذ از چند وقت اوضاع کار خراب شد. رییس گفت باید تعدیل نیرو کنیم. بیست نفر رو انتخاب کن به تدریج اخراج کنیم. هر کاری کردم دیدم کی رو انتخاب کنم؟ چطور اصلا به طرف بگم؟ اینها کارگرند، خیلی زندگی سختی دارند. الان از کار بیکار بشند معلوم نیست اصلا دوباره بتونند به این زودیها کار گیر بیارند.  هرچی کلنجار رفتم نشد. رفتم استعفا دادم. گفتم من نمی تونم.
کار اینجوری برای من خیلی پیچیده است، من توان حساب و کتابهای اینجوری رو ندارم. من فقط می خوام کار کنم، کار ساده، پایین ترین رده. کاری که احتیاج به سیاست چینی نداشته باشه.
گفتم به خاطر ظاهرت زیاد پیش میاد که میاند و بدگویی می کنند. من به کارت اعتماد دارم میگم نه اشتباه شده، سو تفاهم شده، محمد کارش رو بلد هست و سعی می کنم شر قضیه بخوابه.  به مرور مطمینم کمتر میشه چون بقیه همکارها هم بیشتر می شناسندت. اما بدون همچین چیزی هست. گفت ممنون. می دونم. اولین بار نیست. اما اگر ریشم رو بزنم زندگی برای بقیه پاکستانیهای ریش دار سخت تر میشه. الان که اوضاع خیلی بهتر هست. پونزده سال پیش خیلی اقلیت بودن سخت تر بود. ولی اگر ما خودمون رو کم کم جا نندازیم، همیشه این مشکل خواهد بود. پلیس تورنتو قبول کرده سیکها با اون عمامه سیکی پلیس بشند و به جای کلاه پلیس همون عمامه رو بگذارند. یه روز هم جا می افته من با همین ظاهر ملیحم بیام سرکار و برم و برای همه عادی باشه.
خسته نباشید. این بود داستان الداعشی. فردا پس فردا اگر بمب گذاشت ما رو فرستاد هوا،  بدونید قبلش خوب اعتماد و احترام ایجاد کرده بود.  کارش رو های کوالیتی انجام داداه بود. همچین شرتی پرتی بمب نگذاشته

پانوشت: اولین موج تعدیل نیرو که سال بعدش رسید محمد در صدر لیست بود با چک و چونه رییس رو راضی کردم که این خوب هست و حیف هست تعدیل بشه از لیست خارج شد. 
یکی دو هفته بعدش یهو نیومد سرکار هیچ کس ازش خبر نداشت گم و گور شد. گفتم ای دل غافل، این جدی جدی رفت به داعش پیوست. چند روز که نیومد از روی پرونده اش آدرس خونه اش رو پیدا کردند فرستادند در خونه اش. سالم و سلامت بود ظاهرا با زنش قهر کرده بود کار رو ول کرد. هفته بعد برگشت سرکار. موج دوم تعدیل که رسید محمد رو هم با خودش برد.