Thursday, 29 October 2015

ماجرای کتک خوردن کامی

کامی همسایه روبه روی بود. مستاجر طبقه دوم یه ساختمون سه طبقه بودند. طبقه پایین صاحب خونه می نشست. طبقه دوم کامی اینا، طبقه سوم هم یک تازه زن و شوهر قزوینی. کامی هیچ وقت کوچه نمی اومد. همیشه خونه زندانی بود. همیشه هم مثل میمون از پنجره آویزیون بود. پنجره شون یه پنجره قدی سه تیکه بوده بدون هیچ محافظی. در وسطش رو باز می کرد، کونش رو می گذاشت روی لبه پنجره و لنگاش رو هوا آویزیون بود. هر وقت فوتبال بازی می کردیم از بالا شعر می خوند و بچه ها رو مسخره می کرد. هر از گاهی هم که بی کار میشد شروع می کرد آهنگین فحش دادن به بچه ها، کسی هم دستش بهش نمی رسید، همه فقط حرص می خوردند و سعی می کردند توجه نکنند.
یه روز این کامی نمی دونم چه غلطی کرده بود که مادرش خیلی ازش شاکی شده بود، یه بابای نره خری هم داشت به نام غلام رشتی، نقاش ساختمون بود. این غلام کمر بند انداخت به گیره سقف که جای مثلا لوستر بود کامی رو از کمر قلاب کرد آویزونش کرد. یهو کامی رو کشید از سقف آویزون کرد. پنجره شون رو به پنجره ما بود از طبقه دوم کامل تو خونه شون معلوم بود. بعد با کابل افتاد به جونش، تا می خورد زد.
کامی هم یه فریادهای می زد صداش هنوز تو گوشم هست. ننه اش هم از پشت در هی داد می زد غلام گه خورد کشتیش، غلام می گفت بمیره بهتره. نمی دونم چی کار کرده بود. دست آخر زن خیلی شلوغ پلوغ کرد غلام زنه رو هم گرفت زیر مشت و لگد. بعد هم از خونه رفت. یه مدتی هم گم و گور بود.
دیگه کامی نیومد پشت پنجره. 

No comments:

Post a Comment