Friday, 24 April 2015

مبصر سرسره

کلاس پنجم دبستان مبصر بودم. هفته دوم و سوم مدرسه بود که یهو یه ابتکار به ذهنم زد. نیمکت رو گذاشتم روی لبه پنجره و باهاش سرسره درست کردم. بچه ها صف می بستند و دونه دونه می رفتند روی لبه پنجره و سر می خوردند، من هم بدون اینکه فکر کنم اینجا مدرسه است باغ وحش که نیست به صورت خودجوش شدم مسول مرتب کردن صفشون که کسی جر نزنه.
بعد از چند دقیقه سرسره سواری یهو ناظم اومد سرکلاس و از دیدن اون منظره شوکه شد. بدبخت چند دقیقه خشکش زده بود از دیدن اینکه بچه ها بطور منظم صف می بندند و از پنجره مشرف به حیاط و بدون حفاظ بالا میرند و سر می خورند پایین و مبصر هم شده مسول نظم و ترتیب این سرسره سواری. همون روز از مبصری عزل شدم.
بچه ها کلاس چنان مجلس عزای راه انداختند که انگار فک و فامیلشون مرده. از فرداش بود که سیل ننه ها به سمت مدرسه روانه شد که بچه ما میگه اون مبصر رو برگردونید. به چند روز نکشید که دوباره به عنوان مبصر انتخاب شدم و تا آخر سال هم مبصر بودم.
الان در پایان ساعت اداری در آخرین روز کاری هفته، به عنوان یه مرد گنده وک در دهه چهارم زندگی به اون روزها فکر می کنم می بینم چه موجود ابلهی بودم. آخه اگه یکی از اون بالا پرت میشد پایین چی!

No comments:

Post a Comment