Monday, 26 January 2015

رضا

سالها یه همسایه ای داشتیم به نام خانم میم. یه پیرزن فرتوتی بود که سالها بود شوهرش مرده بود قد خمیده ای داشت و آروم آروم راه می رفت. صدا از دیوار میومد از این زن در نمی اومد. سه تا پسر داشت. پسر بزرگترش رو هیچ وقت ندیدم چون می گفتند قبل از انقلاب از گروههای چپی بوده و کشته شده. پسر دومش چپی بود و اون زمانها زندان بود، خانم مقیمی همیشه منتظر بودکه پسر دومش آزاد بشه. یه روز بهش خبر دادند که زندان آتش گرفته و همه زندانیها من جمله پسرش تو آتش سوختند. می گند اینقدر زجه های بلند و سوزناکی می کشید که از چند تا کوچه اونورتر مردم صداش رو می شنیدند. تا مدتها برای اون پسر سوخته گریه کرد. براش نگذاشتند مراسم بگیره و پسرش تو زجه های مادر دود شد به آسمون رفت.
پسر سومش اون زمانها یه پسر ده دوازده ساله بود خیلی شنگول بود که بهش می گفتند حجت شله.  ظاهرا به خاطر حاملگی ناخواسته و سن بالای مادر نقص مادرزادی داشت و شل بود. پسر سوم جذب بسیج شد و لباس خاکی بسیجی می پوشید و تو محل هی مانور می داد و درود بر خمینی می فرستاد.
سال شصت و پنج زیر پای رضا پسر ملیحه خانم و مهدی پسر فاطمه ترکه نشست و سه تایی در حالی که سیزده چهارده ساله بیشتر نبودند رفتند جبهه. صدای صحبت رضا و حجت شله رو که نشسته بودند توی پاگرد و صداشون از طریق کانال هواکش به خونه ما می رسید یادم هست. حالا الکی میگم یادم هست مادرم میگه یادش هست و من هم چون شنیدم احساس می کنم باید یاد من هم باشه. رضا می گفت بابام اجازه نمیده، حجت می گفت اجازه نمی خواد میریم و رضا نگران بود که مادرش نگران خواهد شد و حجت می گفت بابا این همه بچه ها میرند برمی گردند بهمون تفنگ می دند، تفنگ.
مهدی پسر فاطمه ترکه ظاهرا همون هفته اول شهید شد. به محض اینکه رسیده بودند. جنازه اش رو اول از همه آوردند، اسم کوچه رو به نامش زدند. مادرش اصلا گریه نکرد، حتی یک قطره. اصلا نمی دونم چرا، از شدت ایمان بود یا از شدت عصبانیت نمی دونم. ولی اصلا گریه نکرد.
حجت تقریبا شش هفت ماه بعد برگشت. اما از رضا خبری نبود. رضا آب شده بود رفته بود تو زمین. حجت هم مثل اینکه موج انفجار گرفته بود و حالا شده بود حجت خله. هیچ کس از رضا خبر نداشت، بابای رضا که یک علی آقا ساک دوزی بود، بلند شد رفت جبهه دنبال رضا.
اما رضا بی رضا. حالا چرا رضا اینقدر در زندگی من مهم هست؟ به این خاطر که من و خواهر کوچیکه رضا، زهرا هم بازی بودیم و من همیشه دمپایی هام رو اشتباه پام می کردم و هیچ وقت نمی فهمیدم چپ و راست دمپایی رو از کجا باید فهمید. رضا توی دمپایی برام با ماژیک دو تا فلش کشید که به سمت هم بودند و برام توضیح داد که این دو تا باید به سمت هم باشند که دمپایی درست باشه و اینجوری شد که من به یکباره آدم بزرگ شدم و خودم تونستم بدون اینکه هر دفعه از بزرگتری تایید بگیرم دمپاییم رو درست پا کنم.
چند ماه بعد یکی از دوستهای رضا پیدا شد که گفت وقتی حمله کردند ما هیچ چیزی برای برگشت نداشتیم. یه ماشین حمل آب بود که داشت با سرعت می رفت عقب ما همه پریدیم رو ماشین، اما ماشین خیلی بدنه اش داغ بود نمی شد بهش بچسبیم و همه به هم تنه می زدند. رضا وسط راه از ماشین افتاد.
چند ماه بعد پزشک قانونی اعلام کرد پلاکش رو پیدا کردند بیاند برای شناسایی. جنازه مدتها بود توی سردخونه بود و خیلی چون نظم حسابی نبود همینجوری افتاده بود و اینها تمام این مدت اینور و اونور دنبال رضا می گشتند. چند روز بعد رضا رو آوردند.

No comments:

Post a Comment