دو شنبه امتحان ریاضی داشتیم. به خیال خودم خیلی عالی امتحان دادم. پنج شنبه، برگه ها رو که صحیح کردند دیدم شدم 16. دبیر دریوث کلی ایراد الکی گرفته بود تا گربه رو دم حجله همون اول سال بکشه. روز جمعه قرار بود یک گله بچه قد و نیم قد رو با اتوبوس ببرم شهرک آپادانا برای مسابقه فوتبال. صبح جمعه بابام گفت نمی خوای درس بخونی؟ گفتم غروب. گفت همین فوتبال بازیها رو می کنی که نمراتت اینجوریه دیگه. گفتم از دو هفته پیش برای فوتبال امروز قول دادم. نمیشه الان نرم. بابام گیر داد که فوتبال چه ارزشی داره. بشین سر درست. موقعیت خیلی سختی بود. خیر سرم من هماهنگ کننده بازی بودم.
با قهر و اخم تخم خانواده، رفتم گفتم باداباد. بازی رو بردیم به دروازه بان پرادعاشون هم یک گل لایی زدم که تو عالم بچگی فکر می کردم شاخ غول رو شکستم. بازی که تموم شد، به جای خوشحالی یه غم عجیب ته دلم بود.
آخرین باری بود که فوتبال بازی کردم. دیگه از اون سال هیچ وقت فوتبال بازی نکردم. سوم راهنمایی بود.
با قهر و اخم تخم خانواده، رفتم گفتم باداباد. بازی رو بردیم به دروازه بان پرادعاشون هم یک گل لایی زدم که تو عالم بچگی فکر می کردم شاخ غول رو شکستم. بازی که تموم شد، به جای خوشحالی یه غم عجیب ته دلم بود.
آخرین باری بود که فوتبال بازی کردم. دیگه از اون سال هیچ وقت فوتبال بازی نکردم. سوم راهنمایی بود.
No comments:
Post a Comment